el ela


آقای کنسول، از که بپرسید

جناب آقای ....
کنسول محترم

 با سلام و تهنیات،

بدینوسیله احتراما به حضور آن مقام محترم پیشنهاد می شود از عنوان خود در سفارت  جمهوری اسلامی ایران استعفا داده و به مردم ایران بپیوندند.

آقای کنسول،

یادتان باشد که همکاران هوشمندتر از شما که با همین عنوان در کشورهای اسم و رسم دار تری مشغول به کار بودند زودتراز این ها درک روشن تری از جریانات در حال وقوع به دست آوردند و راه خود را از هر چه  زودتر از مسیر خون آلود کشتار های مردمی جدا نموده و به کشور محل خدمت پناهنده شدند تا شاید در آینده ایران جایگاه امنی در حاشیه اتفاقات برای خود خریده باشند.

جناب کنسول،

در لحظه تصمیم گیری مهم نیست که یک نفر تا چه اندازه پیش از آن زیر پوشش تبلیغات بوده است و چه قدر زیر سقف کوتاه سیاست چشمانش را به روی واقعیت مردم دربند کشورش، مردمی که جای خونشان بر روی اسفالت خشک می شود و مردمی که جوان کشته می شوند و مردمی که منتظر تماس کوچک ِ جوانشان ماه ها راهروهای زندان ها و سازمان های امنیتی را بی جواب اشک می ریزند و مردم زیر تجاوز جان داده، بسته است.

 آن لحظه رستگار، ثانیه ای است که یک نفر در هر جایگاهی تمام گذشته اش را به کناری می نهد و برای یک ثانیه دیگر عادت مکتب و حساب سود و زیان برایش تصمیم نمی گیرد.

اگر شما جزء چند درصد مردم دور از مرکز بی اطلاع بی آنتن ماهواره ی بی اینترنت ِ تحت تشعشع ضد سیگنال ِ تحت سانسور نباشید، خوب خواهید دانست که خارج کردن تمام اموال و نقد کردن باقی اموال غیر منقول دیگر، به نفرین ابدی نمی ارزد. زیرا وسایل و امکانات برای خدمت کردن به ما به وجود آمده اند نه ما برای پاسداری از آنها و در شرایطی که مجبور باشیم بین پاسداری از اموال یا حیثیت، یکی را برگزینیم، ناگزیر آبرو برتری دارد!

کودکان دبستانی امروز ِ ایران خوب می دانند که بر سر قاضی سعید مرتضوی همان خواهد آمد که بر سر سعید امامی ِ عزیز رهبر.  

اگر همسر و فرزندانتان در این دیار بی خیال، ننگ انگشت نمایی چادر و لچک را برای این که به جان نخرند از بخش اقامت کنسولگری کمتر بیرون می آیند، اگر شما هم با منافع حاصل از اثبات التزام عملیتان به اصل متقن ولایت فقیه و ارادت عملی به تمام مظاهر جمهوری اسلامی آنچنان پیوسته و خو گرفته اید که  ترجیح می دهید چون قاضی مرتضوی ها و سعید امامی ها خود را عزیز نظام بپندارید و مشاهده ساده و روشن مردم بی منفعت را نادیده بگیرید، از فرزندانتان بپرسید.

سرزمینی که شما ادعای نمایندگی آن را دارید شما را به رسمیت نمی شناسد و این مسند پوسیده ای که به شما به ارث رسیده جای فرزندتان نخواهد بود. از مردم سرزمینی که در آن خدمت می کنید بپرسید: آنها نیز شما را صدای مردمتان نمی دانند و مشخصات آزاد اندیشان رانده شده هموطنتان را از شما پنهان می کنند. نه شما را پاسدار منافع سرزمینتان می دانند نه به شما بهایی برابر یک دیپلمات می دهند.این را از آقای احمدی نژاد که نه، از اطرافیان نرمال تر ایشان بپرسید. از اعتراضات جلوی درب سفارت ها ببینید، همان روزهایی که تدبیر می کنید: در پشتی کجاست؟

آقای کنسول:

آقای سفیر که  خود را بیش از چند صباحی آبدیده تر از شما می داند نیز به فکر چاره است. اگر تا به حال در این باره با او گفتگو نکرده اید از او بپرسید.

و به عنوان هموطن بی منفعت راز دیگری دارم که شما جرات ندارید در محل کار خود بلند بگویید. اگر تا به حال حضور رهبر نامه ای ننوشته اید یا پیش ایشان شرفیاب نشده اید، بدانید که او نیز به فکر چاره است ولی چون در هیچ کجای دنیا حیثیتی برای پناهنده شدن ندارد تا به حال اقدام نکرده است. از رهبر بپرسید.

 


فائقه

دلتنگ- ال الا

به دنبال کودک درونم سر از پيچ و خمهای تبدار ال الا در آوردم..امشب ال الا چراغانی است. داغ ال الایی ام تازه شد. چه قدر دلم برایت تنگ شده بود ال الا....


فائقه

حلقه گمشده :

 حلقه گمشده رابطه ای است که جسم را به روح می پیوندد فرایندی که در هماهنگی کامل جسم و روح جسم را بار می آورد تا کشش روح را داشته باشد. وگرنه در سرعت تکامل و تجربه هایی که روح با آنها مواجه می شود تن تاب نمی آورد و از روح جا می ماند. ضرب المثلی بین ما شایع است که یک بدن ورزیده و تربیت شده روح پذیر است.

یک ورشکار حرفه ای بدن خود را می فرساید و مثل همه آدمها پیر می شود. شاید هم زودتر .(البته به هر حال حرکت بهتر از بی حرکتی است)

از طرفی فلاسفه ، هنرمندان و عرفا از یگانگی دوردستی سخن می گویند که کمتر کسی به خود می قبولاند که با عارف قرن هفتم هیچ فرقی ندارد و هر دو از یک گل سرشته شده اند. ( می دانستید که مثنوی مولوی در زمان خود به خاطر مطالب کفر آلود نجس پنداشته می شد و آنرا با انبردست جابجا می کردند تا نجس نشوند...) 

اما مکاتبی هستند که هم از روح و پیوستگی سخن می گویند و هم از عملی کردن آن.انجام  تمرینهای کونگ فو به دلیل پیش بینی های انرژتیک مناسب با مغناطیس بدن آدمی یکی از راههایی است که بوسیله آن می توان گفتگوی درونی را ساکت کرد . کونگ فو شیوه های متفاوت دارد. از نرم نرم (که به باله بیشتر شباهت دارد و بیشتر برای مقاصد تنفسی و انرژتیک تمرین می شود ) تا نرم و سخت که شیوه رزم و طبیعت است و شیوه سخت و کاملا خشن که شیوه آمادگی سریع برای مبارزه و جنگ است. چوب و سلاح های مختلف و شیوه های اصیل و گوناگون دیگر ...

کتاب جدید استادم از این نظر نقطه عطف به شمار می رود.در آشفته بازار رزمی ایران که سبکهای جدید و بی شمار بدون تحلیلی از نقاط انرژی و فلسفه رشد درونی - به اسم اسپرت - تمام هنری و فلسفی بودن کونگ فوی واقعی را نادیده و بی هوده می انگارند و سبک پشت سبک ...!!! - خرده نمی توان گرفت ، آنها هم حرکت اند مثل بدمینتون و تنیس .....ورزش اند. تقاضا عرضه را به وجود می آورد.

کتاب اصول مبارزه سنتی کونگ فو توا که پس از سالیان سال پرده از اسرار کونگ فو توآ بر می دارد پاسخ مناسبی است برای آنها که تا به حال توآ را کونگ فو نپنداشته اند.( که تقصیری هم ندارند چون به اسم کونگ فو توآ چه ها که ندیده اند...! و حق دارند که بسیاری از سبک های دیگر رزمی را به کونگ فو توآ ترجیح دهند. کونگ فو یک هنر معبدی است . حال آنرا در باشگاه ها هر طور که بازار ایجاب کند عرضه می کنند. ( تاحالا چند بار از دست فروش خرید کریده اید و جنس تقلبی از آب در آمده؟)

در این کتاب بسیاری از نقاط کلیدی در توضیح چگونگی استفاده از فرم در مبارزه فاش شده اند و در عین حال همه چیز با ذن در آمیخته است. تلنگرهایی که داستانها به ذهن می زند این هشدار را هنگام یادگیری و تمرین می دهند که اصل تمرین برای چه مبارزه ای است؟

درگیری تنها بهانه است.......  


فائقه

در چه دنیایی زندگی می کنیم ، الاهه عزیز؟

چه قدر می توانیم اطمینان داشته باشیم که مسئله ای قطعی است؟ 

در جهان ما هیچ چیز قطعی وجود ندارد. همه چیز به اندازه ای قطعی است که به قطعی بودنش باور داشته باشیم.اگربدانیم که ...۹۹۹۹۹۹/۹۹ درصد فضای مولکول را خالی تشکیل می دهد باید بتوانیم نتیجه بگیریم که جاذبه بین مولکول ها خیلی جدی است. آنقدر که دست ما در خالی یک میز فرو نمی رود. وقتی هر سلولی برای خود یک زندگی مستقل در هستی دارد، یک آمیب تک سلولی با همان یک سلول می بیند، می شنود ،جذب ، هضم ،دفع و تولید مثل می کند.درست مثل یک آدم با آن همه سلولش. پس چه چیز باعث می شود آدم خودش را بهتر از یک آمیب بداند؟ از کلیشه ها بیاییم بیرون. من در مورد عمل حرف می زنم.

چگونه است که ما زمانی به مسئله ای علاقمند می شویم ، یک روز برای این آدم و فلسفه هورا می کشیم یک روز اعتقاد دیگری داریم.

- چپی یا راستی ؟ 
- قرمز یا آبی؟
- جبری یا اختیاری؟ 
- مذهبی یا لائیک؟...

 آدمها در ابتدای جوانی پی شور و اشتیاقشان می روند :
من در جوانی یک کامیون را روی دست بلند می کردم!!

مطمئن باش هرکس روی زمین خواست یک اصل ثابت غیر قابل تغییر را به تو بباوراند تنها تو را فریب داده است- همین طور کتابهای درسی پر از دروغهای رنگــــارنگ است.

من اعتقاد دارم که  -  خنده دارترین عبارتی است که درعمرم شنیده ام.    

 هر چه بیشتر باور داشته باشید که یک نمونه بی نظیر در کائنات هستید و بتوانید با اعتماد به نفس و شجاعت عمل کنید و مسئولیت اعمالتان را ( چه خطا چه درست و چه عملی  تلفیقی از خطا و درست) به عهده بگیرید ، از اشتباهات نترسید و تاوان آنها را هرچند سنگین بپردازید و وسواس خود را هنگام عمل به شجاعت پذیرش  و جبران خطا تبدیل کنید. به همان میزان  سکوتی شما را در بر می گـیرد که به این نتیجه می رسید که هیچ سوال واقعی روی زمین وجود ندارد.

فرض کنید با عبارتی مثل قطعا – برای تاکید و باوراندن – یا کمی فروتنــــانه تر : من اعتقاد دارم که .... به شما بگویم که جفت روحی) Soulmate (– نیمه پنهان – وجود دارد. آن وقت شما باور خواهید کرد؟ تنها برای این که من نیز آن را تایید کرده ام؟   شاید هم  یک عمر بین باور و ناباوری پرسه خواهید زد؟ چون اگر واقعیت دارد که باید موجود باشد.

آبا اگر بگویم کسی را می شــناسم که جـــــفت روحی خود را پیدا کرده اســـت و در هماهنگی و همـسویی کامل از کیلومترها فاصله شب را در بستر او می خوابد یعنی شما هم باید جفت روحی خود را پیدا کنید؟

آبا ابن دلیل خوبی خواهد بود برای این که پسری که شما را بوسیده است نیمه پنهان شما باشد؟ اما او که حالا رفته است؟ پس یکی دیگر و دیگری و دیگری و دیگر .....

یا این که تنها می خواهید بدانید؟ در این صورت این اطلاعات اگر عملی نباشد به چه درد می خورد؟ مثل پسر عموی کمونیست پدر بنده که عطش سیری نـــاپذیری برای جمع کردن اطلاعات داشت- ازپروژه های فضایی گرفته تا جن گیری . از تفــاوت فرقه های حنبلی و زیدی تا شباهت شینتوئیسم و پروتستان با تخم اردک.الـــبته این آدم دانشمند یک دکتر است یک پزشک ماهر.اما می دانم که هر چه به مرگ نزدیکتر می شود بدنش بیشتر به یک خرفت شباهت پیدا خواهد کرد تا زمانی که کاملا بپوسـد و آگاهی اش نابود شود...

خلاصه این که اگر شما در جهان یک نمونه بی مثال هستید بگویید : من جفت روحی خود را پیدا خــــــــواهم کرد و اگر وجود ندارد آن را خواهم ساخت تا از آن به بعد وجود داشته باشد.

 


فائقه

فریاد

راه می روم و از آستین کتم * واژه می چکد.
فریادی کشیده ام. و تحویل شده ام.

اگر فریاد نکشیده بودم تحویل نمی شدم؟

----------------------------------------------------------------
* بهترین کت و شلواری که دارم . حالا این خاصیت لباس پلو خوری است یا فریاد؟
 استادم می گوید فریادت را بی خود هدر نده. این فریاد رفتن است.

 


فائقه

نیمه گمشده

خروش کدام فریادی که اینچنین رها شده ای؟
 
فریاد یا سکوت ، چه تفاوت دارد ، لبخند یا مویه

چه چیز از دست می رود وقتی از ابتدا چیزی نداشته ای؟
تنها یک انتخاب حقیقت دارد: ماندن یا رفتن.

زمان دیوانگی است.....

 پای بندی هایش را بند کفشهایش کرد.
در بریدگی مه آلود حادثه ای که آسمان به زمین آمده بود
و هیچ کوک سفیدی جاده را به زمین نمی دوخت
تمامی مسافران پیشین جاده ها
گیج و گنگ
برمزار ستاره ای ایستاده بودند.
و هیچ نشانه ای نبود.

کوله غمها و واژه هایش را بر زمین نهاد.
نفسی تازه کرد.

جاده پیدا بود :
                      لبخندی مسیر را روشن می کرد.....

 


فائقه

منت کشی

دمی می آسایم.

از تمام داشته های روی زمین ، خلوت دربسته ای که نه گرم باشد نه سرد چیز دیگری است.

سعی می کنم خودم را تحویل بگیرم که طوفان عجیبی گرد و خاک می کند.

کودک بی تاب درون من لب ورچیده است.نمی نویسد. نمی گویدنمی رود ، نمی خواهد، هیچ نمی خواهد. کز کرده و پیدا نیست.هر چه هم بنویسی یا بگویی سطحی ، بی مزه و تکراری می شود.شور ندارد- عـــــــــشق ندارد.

دلم رنج کشیده است. روحم در حاشیه ای پشت اسباب شکسته ، خودش را به مردن زده است.

خوب است که نفس خود را رها کنی. بهانه می گیرد. به خاطر او درها را می بندی و پنجره را چفت می کنی.

بهانه می گیرد: باد می آید از زیر در.

درزها را می گیری. هیچ کس را نمی خواهد. همه را بیرون می کنی. منتش را می کشی. می زند زیر گریه. مثل یک بچه گم شده که سرگردانی را شجاعانه تاب آورده است و حالا توی بغل والدینش هفت تیرش را از توی شلوارش در می آره و بغضش می ترکد. سخت مغرور است. دنبال شکستنی می گردد، پاره کردنی، آتش زدنی.

خشم خود را تاب می آرم. کبریت روشن دستهایم به انتها رسیده است. از سوزش سر انگشتانم کمی دلم خنک می شود. کبریت دیگر، هاله سبز خوش طعمی به شمع هدیه می دهد.

هارتر از آنم که از دور نگاه کنم. شمع روشن حجم دستهایم را پر کرده است. اشکهایش بیرون نمی ریزه. بر عکس من.

اعتراف می کنم که یک آریایی هستم. عرب به پارس می گه مجوس. آتش پرستی برای عرب یک شقه کفر است و برای ایرانی یک شوخی مقدس که او را به اصل پیوند می ده.

آتشدانی در دستان من است. رقص شعله ای مخملی هرچند کوچک کفایت می کند که چرکنویس هزار صفحه نقد بی عدالتی به آتش کشیده شه. دفترچه های تکلیف و نگرانی خوراک آتش چهارشنبه سوری.

بایگانی خلاص. پدیده ای که پیش از این هرگز نداشته ای. حتا زمان افتتاح آن را به یاد نداری. شاید روزی در خلال زمانی که مستبدانه کودکی را توی انباری زندانی کردی و پرداختی به آنچه که نباید و پرسه زدی بین خواسته ها گم کردی که چه گونه داشته ای و از در می رسید هر آنچه خواسته ای و فراموش کردی چه گونه سرمست می خندیده ای و کنجی پنهانی داشته ای که در آن ناگهان و بی خیال به خواب می رفته ای.

روزی از خواب بیدار شده ای و در قفل بود و تو در بیرون صدای خوردن روح خود را به شیشه ها شنیده بودی و دم بر نیاوردی. پشت میز کارت تصمیم های مهم گرفته ای و در عجله برنامه هایت غذای پرنده ای را فراموش کرده ای. کودکی زندانی.

من گرسنمه . پونه می خوام. املت دودی روی قله. توت سیاه بالای درخت. ماهی می خوام کنار دریاچه. آسمون می خوام با شکل یک اژدها توی ابرها. باد می خوام که توی یقه ام بوزه موهامو شونه کنه و ابرا رو ببره . چشمام بی خیال زمان ، توی آسمون گم شه. من یه بازی جانانه می خوام. دویدن نفس گیر و گُــــــــــــل پشت گُل. مزه خون توی گلو . خیس عرق.سر زانوی پاره و زخم و زیلی.  

من تشنمه دریا می خوام. همه دریا را می نوشم. با چشمام. من وقت می خوام که خودم را خاک و خلی کنم. بوی گند ماهی بگیرم و تمام تنم پر بشه از شن و ماسه و هیچ کس به خاطر من صبر نکنه و نگران نشه . و سیگار پشت سیگار........

منت خودم را می کشم. هزار بار از خودم معذرت می خوام. و خودم را غرق بوسه بغل می کنم تا هرچه قدر دلم خواست سرم را توی سینه ام بگیرم، گریه کنم و تعریف کنم….

عجله داشتم. تنگ ماهی ها حسابی کدر شده بود. باید آبشان را عوض می کردم. مراقب بودم نترسند. چون یکی گفته بود ماهی ها از استرس می میرند. آب تنگ را توی سینک ظرفشویی خالی کردم. در پوش پلاستیکی جلوی رفتن آب را می گرفت و ماهی ها با تصویر خودشون توی فلز صاف دیواره گیج می خوردن و حال می کردن. آب شیر بوی کلر می داد. تنگ یک ساعت باید می ماند تا کلرش بره. آب توی تنگ دلش برا ی ماهی ها پر می زد. زمان گذشت و در غفلت خواب آلود یکی از ماهی ها در بی آبی مرد. آن یکی به سختی زنده ماند. توی تنگ که انداختمش تلاش می کرد نفس بکشه و شنا کنه. باله های خشکش را حرکت می داد و می خواست زنده بمونه. گریه می کردم و می خندیدم.گنده بک ! نیمی جشن بودم نیمی عزا.

پانسمان زخمم را بر می دارم و روش فوت می کنم. عوضش می کنم. زخم دلت خوب می شه . زود زود.

چند روز پیش مجسمه ام مرد. شبیه خودم ساخته بودمش از گل رس. رو به آسمون داشت. هنوز مانده بود تا پخته بشه. از بی آتش مرد. بی آتشی آدم را شکننده می کنه. آن وقت یک برخورد کافیه که آدم فرو بریزه. طوری بی خیالش شدم که انگار هرگز نساخته بودمش.

خوب می دونم که چرا دستام از آفرینش دل زده شده اند. چون آنها را به بیگاری وادار کرده ام. در عجله ها و نگرانی ها به کارهایی مشغول شدم که مال من نبودند. کارهایی کردم که ارضا یم نکردند. دستهام در این عجله حوصله دردسر ندارند.

خالق همیشه در اضطراب زنده ماندن آفریده اش دردسر بزرگی را به خود هموار می کند. نقاش موقع طراحی اخم می کنه. او عاشق طرحشه و هم زمان به او حسادت می کنه، چون این بهترین وجه اوست. از خود او بهتر. زایش همیشه با درد همراه است و زاینده ناگزیر از خلق . وگرنه طرح درون او بو می گیرد و وجودش را به گند می کشد.

تازه بعد از اینهمه دردسر نمی دانی چه بر سر این بهترین تکه می آید. می میرد؟ دور می شود؟ همان طور که من دور شدم؟

من حالم خوبه. طغیان تقریبا فروکش کرده و بچه خودش را به خواب زده. در اصل توی دنجی اتاق پشت بام شمع را با تعادلش روی یک پتو رها کرده تا مزه سیب جنگلی همه اتاق را پر کنه. داره با قلم و کاغذ بازی می کنه. انگار نه انگار که اینهمه گرد و خاک کرده بود.

دمی بیاسایم. ای کنج دنج.

 

 

 

 

 


فائقه

یین و یانگ

 

کتاب استادم به نام اصول مبارزه سنتی کونگ فو تو آ- خط یک- آناتوا در حال چاپ است و تا ۱۵ اسفند از زیر چاپ بیرون می آید.
این کتاب همانطور که از نامش پیداست به توضیح و نمایش خط اول از هفت خط گونگ فو تاوا به نام آناتوا پرداخته. این کتاب دو تفاوت اساسی با سایر کتابهای رزمی موجود در بازار کتاب ایران دارد :
 - بر خلاف کتابهای متداول رزمی که تنها به توضیح تکنیکها می پردازنند نه تنها اجرای تکنیکها که به موازات آن ، استفاده جنگی آنها به طور کامل بررسی و مقایسه شده است.شکلهای کتاب در فهم و اجرای این مقایسه کمک بسیاری می کنند. به ترتیب ابتدا فرم مورد نظر برای آنان که تکنیکها را قبلا نیاموخته اند تقریبا به شیوه  جاری کلاسهای آموزشی و سپس فرم تغییر یافته و در حقیقت اولیه آن برای استفاده در جنگ بر اساس شائولین کونگ فو  توضیح و تصویر شده است.

 

 

 

ویژگی دیگر این کتاب که اساس تمایز آن با سایر کتابهای رزمی است پرداختن آن به روح کونگ فو است.عصاره ای که بر اساس آن و برای پاس نگه داشتن آن حرکات پدید آمد.آموزه های فراموش شده ای که هر از چند گاه به طور جداگانه از حرکات و تئوری های پراکنده برای علاقمندان فلسفه فاش می شود و به فراموشی سپرده. گویی هرگز مجال آن نبوده است که در عرصه عملگرایانه رزم که قابل دید است به مفهوم کونگ فو پرداخته شود.اینچنین است که هنر رزمی به غلط ورزش نام می گیرد و تصور خشونت را در ذهن تداعی می کند.حتا بروس لی در فیلم خود اژدها وارد می شود مجبور به حذف جملات عرفانی شد*. در شرایطی که حرکات کونگ فو و فلسفه آن به طور غلط ، جداگانه دیده و بررسی می شود جای خالی چنین کتابی به وضوح احساس می شود.چرا که به قول استاد ، کونگ فو از حرکات آن جدا نیست.

در فرصت بعدی بیشتر به نقد این کتاب خواهیم پرداخت. اگر موافقت یارومه را جلب کردم عکسهایی از آن را نیز در بلاگ خواهم آورد.


فائقه

dias vos benesiga

 

رقاصه ای پیچان و لغزان در عمق هزار توی معابد هندوستان

شوالیه ای گمنام در جستجوی جام و نیزه؟

یا کمانگیری بر ارتفاع البرز رو به توران زمین در شکست مرزهای تن؟

بر کدام پله آزادی ایستاده ای؟ شاید توان تو از آخرین تخیل دیوانه ، دیوانه تر باشد؟

آرام باش و مپرس مخدوم تو کیست وگرنه به زودی نیزه و جام را از دست خواهی داد*...

---------------------------------------------------------------------------------
*- شوالیه پرسیوال-
سلام کاتار اینگونه است: dias vos benesiga

 


فائقه

 

سرش را بالا آورد تا انحناي فضا را درك كند:
و هيچ چيز دوباره نيست.
از اينجا كه من ايستاده ام آسمان شروع مي شود، کف پاهايم خوب می دانند.

فريادي در دلم منفجر مي شود.

ديوارها سلام مي كنند.

لبخند مي زند : درود………


فائقه

/ .

شیشه سرد است و کثیف. هوا هم.
قلم به دست نمی گیرم:
        برای تقویم چهارفصل و جمله هایی با نقطه پایان.

سه شنبه یا چهار شنبه چه فرقی می کند؟
نوشتن هنگام استیصال یا عبادت هنگام احتیاج؟

طعم گس بوسه ای فرو می غلتد
گوشه دل تنگی، دل تنگ حضوری شفاف ، بی نشان مانده است….

پنجره ها بی سرو صدا عکس می گیرند
و عبور.
همیشه درختانی می گذرند سریع ناتمام. کوچه هایی ناتمام. .واژه هایی ناتمام.

قطعیت نماشنامه بداهه تو را زیر سوال می برد.

به انتهای نا معلومی می اندیشم
و ایفا می کنم.

 نمی نویسم:
انگشتانی که یخ می زنند از بادهای سر کش
اقتدارم را چگونه به سخره گرفته اند؟

هنوز از خودم می پرسم:
من کجا ایستاده ام
و کدام قاب واژه هایم را اندیشیده است؟
در این گوشه تبعیدی هستی ، چه کسی لبخند محو مرا کیهانی اعلام خواهد کرد؟

مرد جدی می شود
شرمسار از داشتن لغاتی نامعلوم
با دست دیگرش به پندار مسافران همیشه، خط می کشد.
صدایی از چهارچوب رادیو کلمات خود را جایگزین می کند.

                                     همین گوشه ها پیاده می شوم…

 

 


فائقه

بی هوده

نه سبکبارم که واژه فراموشم شود،
نه تنها که در تنهایی ام شعری بسرایم

بی هوده نیست که تنهاییت را به یاد نمی آری:
تن ها و تنه ها
بی هوده نیست که از تنها ئیت کاسته نمی شود:
تن ها ، تنـــــه ها

عریضه ای می نویسم 
دلتنگی روزهای سبک و شبهای پرواز...
دلتنگ
زیرا نه سبکبارم که واژه فراموشم شود
نه تنها که در تنهایی ام شعری بسرایم.........


فائقه

 

يک فنجان چای

ديشب جادوگر مرا به صرف چای دعوت کرد.جادوگر- با تصوير يک کلاه و يک جارو ! اين نامی است که من به او داده ام .جادوگر و اسامی ديگری که به همين اندازه شوخی هستند اما بی مسما نيستند.و هميشه او اعتراض می کند ولبخند می زند.اعتراض برای اين که کارهای خود را خارق العاده نمی داند و لبخند برای اينکه می داند شوخی می کنم.

دو ساعت وقت داشتيم و از اين پيشنهاد استقبال کردم. جادوگر برايم از قوری چای ريخت و کمرنگ شد ( من چای کمرنگ می نوشم). برای خودش چای ريخت پر رنگ . گفتم چای شما دومی بود. پس پر رنگ تر می شود.لبخند زد و هيچ نگفت. از هر دری سخن گفتيم.

بار دوم اول برای خودش ريخت.پر رنگ شد.بعد برای من ريخت،‌کمرنگ !!!

گفتم چگونه ؟ با شادی کودکانه ای توضيح داد:
برای خودم که می ريزم می گم: پر رنگ ،پر رنگ،پر رنگ،پر رنگ،پر رنگ-
برای تو که می ريزم کی گم: کم رنگ،  کم رنگ، کم رنگ، کم رنگ.....

پرسيدم چه طوری اين کار را می کنيد؟ گفت خودم هم نمی دانم. می خواهم می شود. و اضافه کرد «برای کسی تعريف نکنی بهتر است. چون مسخره ات می کنند.»

يکی از تمرين ها اين بود که (مثلا قبل از خواب‌) يک کارت پاسور را بر عکس روی بلندی بگذاريم بدون اين که رويش را نگاه کنيم. بعد سعی کنيم ببينيم که چه شکل و شماره ای داره. بعد چک کنيم که درست گفتيم يا نه. بعد از چند وقت می بينيم که تعداد خطاها بسيار کم شده....  

 

 اول سر می سپاری.خط فکری خاصی دنبال می شود. شايد اين خط ،خط بی فکری باشد. بهر حال يک تصميم است.مراد در بسياری از مکاتب سر سپردگی و تسليم کامل از مريد خود را انتظار دارد. يعنی انجام بدون چون و چرای دستورات استاد. مثلا در اين مرحله دون خوان از کارلوس کاستاندا می خواست بدون هيچ توضيحی برگها را از اين طرف حياط به ان طرف جارو کند و سپس دوباره بر گرداند به مکان اول!! بعدا معلوم شد برای «توقف مکالمه درونی  و در هم شکستن اساس منطقی و روز مره مريد » و «آموزش عمل بدون چشمداشت » او را وادار به انجام چنين کارهای بی هوده ای کرده است.

بعد دل می سپاری. وظيفه ای در کار نيست. عاشق راهت می شوی. 

تصوير آشکار می شود. پس بايد هر چه ياد گرفته ای بريزی سطل آشغال. چون ديگر به درد نمی خورند. بهر حال رهسپرده نامی است که ناگهان به ذهنم رسيد. مثل يک جرقه يا طرح يک لبخند. 

 

*

اين لينک را امتحان کنيد.

  


فائقه

 

اينجا و اکنون

مغ پرسيد: سرسپرده کيست و دل سپرده چه کسی. و ره سپرده ؟
شايد تاکنون واژه ای به نام رهسپرده استفاده نشده بود زيرا  خودم آنرا ساختم ( هر چند اين دليل خوبی نيست که او هم استفاده نکرده باشد) !!!
از شما می پرسم.........-

سرسپرده ، دل سپرده و رهسپرده ، شما چه می گوئيد؟

 

 

 

 


فائقه

 

/.....

 

من از کدام بلندی بی زمان امروزم را برگزيده بودم؟

نگاه می کنم.

جمله اي گفته مي شود. اما گوينده اي در كار نيست. كلمات در فضا تكان مي خورند.

 

       

هجوم بي امان رنگها پوشيده در جبهه هاي مه .
تا كدام رنگ لباس كلمه بپوشد.

من يك مبارز هستم…!!

وسواس اجتناب ناپذيري كه كلمات ذهن يك شاعر براي بيرون جهيدن دارند.
اتفاقي كه در پشت كلمات تكان مي خورد
در كدام حالت محاطي ؟ به كدام حالت محيط؟

بر بی فرمی اشيا لباس بی هودگی و کلمه می پوشانم. و ترجمه می کنم سطح را به رويش و بسودن را به لبخند:

من يک شاعر هستم.... يک مترجم.

و خطها … هيچ خطي وجود ندارد، 

من در امتداد رنگهاي اطرافم سطوح بي پاياني را تفسير مي كنيم،
 از گيجي و عطش

و يك واژه از ابتدا جا مانده است.

كدام لفظ ؟ كدام روياي بي خيال ؟ چه كسي تو را عطسه كرده است؟

چه قدر شديد
ثانيه هاي تقديرت را زندگي مي كنی ، وبلاگ نويس؟

من يك وبلاگ نويس هستم.....!!

   وبلاگ نويس.........!!!!!!!!!!


فائقه

 

سياوش سپاه كارآمزده اش را براي سان ديدن استاد به خط كرده بود. او در مقابل استادش واد ، زانو زد. استاد دست چپش را بر سر سياوش نهاد و لبخند زد…….

#

جنگ سختي بود. در دشت كارمان* فوج سپاه متحد ماد و پارت ، زخم ديده و بر آشفته بر آن بود كه دژ شكست ناپذير هفت واد* را در هم بكوبد و اعتبار بر باد رفته از شكست هاي پيشين را از اين جنگجويان بي مثال باز پس بگيرد.

سياوش خودش نيز در جنگ شمشير مي زد.نقاب از چهره اش افتاده بود و سپاه كارآزموده اش مفهوم اشارات او را آسانتر درك مي كردند.

سياوش بسيار زيبا بود . آنچنان كه به فرمان استاد پيوسته نقاب سياه بر چهره مي بست تا چشمان آبي خويش را پنهان بدارد. و تقريبا تاكنون كسي چهره او را نديده بود. سپاه دژ هفت واد پيروز شد و پس از اين نبرد سخت نام كارمان بر دشت باقي ماند.

شايد از همين ميدان بود كه شهرت زيبايي سياوش به دربار چين راه يافت. دختر امپراتور بي تاب بود و سخت به سياوش دل باخته بود. امپراتور چين از شكست ارتش متحد ماد و پارت انگشت حيرت به دندان مي گزيد. وي براي تحكيم دوستي با سياوش پيمان بست و به او پيشنهاد كرد تا با دخترش ازدواج كند. سياوش نيز پذيرفت.

دختر امپراتور پيله اي كرم ابريشم را لابلاي موهاي آرايش شده اش پنهان كرد و براي سياوش به ارمغان آورد. هرچند كه خوب مي دانست مجازات خروج نوغان( پيله كرم ابريشم) از چين بدون در نظر گرفتن رتبه و مقام حكومتي وي مرگ است. سياوش قدرت داشت و با پرورش ابريشم به ثروت نيز دست يافت….

امپراتور چين در گذشت. دخترش، همسر سياوش براي سرزمين مادري دلتنگي مي كرد. به سياوش گفت : سپاهت را به چين رهسپار كن. چه كسي بهتر از تو براي فرمانروايي بر چين؟

سياوش گفت : نام اين دژ را به نام استادم واد نهادم. و او هر هفت سال يك بار از اينجا مي گذرد . يك سال ديگر بايد صبر كنم….

#

سياوش سپاه كارآمزده اش را براي سان ديدن استاد به خط كرده بود. او در مقابل استادش واد ، زانو زد.

سياوش نبرد دشت كارمان را تا آن روز مرور مي كرد…….. استاد دست چپش را بر سر سياوش نهاد و لبخند زد. سياوش حس غريبي داشت.

واد، استاد سياوش ،دستش را از روي سر سياوش بلند كرد و در مقابل چشمان حيرت زده سياوش و سپاهيان از ميان لباسهايش ناپديد شد و بالاپوشش چون پوسته اي بر زمين ريخت.

سياوش بيمار شده بود. از تبديل شدن واد مدتي مي گذشت. پس از چند روز او نيز براي بازيافتن استاد به سمت ديگر شتافت.

كوروش به تازگي به فرماندهي سپاه در آمده بود. او براي در هم كوفتن باقي مقاومت پارتها به پارسه روان بود. با شنيدن خبر جاودانگي واد و رفتن سياوش بر تخت نشست و امپراتوري قدرتمند هخامنشي را بنيان گذاشت.

سپاه جاويدان به شيوه رزم دژ هفت واد تعليم داده شد. و كوروش كبير را در كشور گشايي هايش ياري كرد و افتخار و عظمت تاريخي و پشتوانه دروني براي ايرانيان به ارمغان آورد. افراشته ماندن پرچم آريايي در چهار گوشه دنيا مديون شيوه مبارزه و تعليماتي دژ هفت واد ، ارگ بم است.

هجرت و جاودانگي دژ هفت واد بر نوادگان كوروش تسليت باد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* كارمان - محل نبرد، كرمان كنوني

* قلعه هفت واد كه به نام استاد سياوش- واد ، نام ناده شده بود محل مشق كونگ فو بوده است. اين دژ به نام ارگ بم خوانده شد.

 

 

 


فائقه

 

مبارز آرام

برف مي باريد بر مزارم و من ايستاده مي نگريستم. همسرم با حرير آبي روشن بر تن،‌ سبك و نرم در كنارم ايستاد و سرش را روي شانه هايم قرار داد . درباريان را مي ديدم كه با مارش نظامي مزارم را ترك مي كردند و همسرم دست در دستانم فشرد و به يك چشم بر هم زدن مرا به آسمان كشيد.

امروز دوباره در حالي كه همان عشق در درونم شعله مي كشد ايستاده ام و اين بار در برف .

به ياد مي آرم كه زمين دگرگون شده ، مردم عوض شده اند . لباسها ، سلاح ها و همه چيز غريب است. جنگ ها نامردمي شده . كساني يكديگر را مي كشند كه هيچ همديگر را نمي شناسند. كينه اي در دلها نيست ولي يكديگر را از راه دور مي كشند.

احساس غربت دارم. مگر اينجا وطن من نيست؟ پس چرا آن را نمي شناسم؟ و تنها يك نفر پيوسته آشناي من است. روزگاري او شاهزاده بود و من سپهداري شجاع.و امروز هيچ نداريم به جز شعله اي مشتعل در درونمان كه به آن مي باليم.

روزي مردي از من پرسيد : كار تو و همسرت چيست؟ گفتم دامداري ، ولي چون اموراتمان نمي گذرد عشق هم مي ورزيم.


فائقه

 

متن تصوير -نوشته 22 آذر- را براي استادم خواندم. تحسين نكرد . توي ماشين نشسته بوديم و من سعي داشتم متن خودم را توضيح بدهم. كه منظورم از نوشته ها چه بوده است- كاري كه خودم معمولا اعتقادي بهش ندارم-  از نوشته ام دفاع می کردم چون به نظرم ميآمد متنی که پشت تلفن خوانده شود بعضی نکاتش ممکن است پر رنگ تر به نظر آيد و موجب سوء تفاهم شود.
هنوز سكوت انتهاي جمله ام اثر گذار نشده بود كه يارومه داستان زير را تعريف كرد:

#
روزي جوينده اي به قصد شاگردي نزد استاد كونگ فو رفت. استاد از او قول گرفت كه تا سه سال هر چه استاد گفت انجام دهد و هيچ نگويد. او با كمال ميل پذيرفت.

استاد به شاگرد بوته نهالي داد تا در زمين بكارد و بره كوچكي كه از او مراقبت كند و به شاگرد گفت : وظيفه تو اين است كه از صبح تاشب بره را در آغوش بگيري و از روي بوته نهال بپري.

سه سال گذشت و شاگرد هر روز انتظار مي كشيد تا موعد استاد به سر رسد و استاد آموزش كونگ فو را با او شروع كند. بالاخره صبرش تمام شد و از استاد پرسيد : سه سال گذشته است و من هر روز مثل روز اول بره را در آغوش مي گيرم و از روي درخت مي پرم. پس كي مي خواهيد به من آموزش بدهيد؟

استاد گفت متاسفم ، من چيزي ندارم كه به تو ياد بدهم. شاگرد بسيار خشمگين بود و احساس حماقت مي كرد. از اينكه سه سال وقت خود را بيهوده تلف كرده و هيچ نياموخته و از اينكه مثل يك احمق هر روز بره را بغل مي كرده و از روي درختچه مي پريده است تا شب شود!!

شاگرد به استاد گفت كه تو هيچ نمي دانسته اي و با عصبانيت آنجا را ترك كرد . استاد رفتن او را مي نگريست و لبخند مي زد. شاگرد او مرد توانايي شده بود ، در اين زمان درخت از بام خانه بلند تر شده بود و بره گوسفند بزرگي شده بود كه اندازه يك گوساله وزن داشت…

به يارومه گفتم بله، شما خودتان به مال نشان داديد كه ذن چيزي براي آموختن ندارد. اينكه كونگ فو شدني است، نه ياد گرفتني.

- عجب چيزي ياد نگرفتيد ، حالا آن بره 100 كيلو شده و درخت 4 متر!  

#

گفتم : اما شما نه تنها چيزي به من ياد نداديد ، كه باعث شديد هر چه ياد گرفته بودم فراموشم شود!!!

سرش را عقب برد و خنديد! شايد داشت مرا امتحان می کرد.....


فائقه

 

آرام باش

و در انتهاي يك كوچه بن بست

رنگــــــــــــــــــــــــها

راز درخشش خود را

 در گوش تو نجوا خواهند كرد.


فائقه

 

براي رهايي سياوش

(به هوش باشيد كه من صفير صاعقه ام و صاعقه اي كه من سفير اويم در انديشه است تا زنگارهاي جهل را از انديشه انسانها بزدايد.)

قطره باران درشتي به طمع رسيدن به فرمانروايي رودها از ابري جدا شد. به زمين رسيد . از چشمه ساري سر بر آورد و جاري شد. خود را به رود رساند. در راه به رود بسيار فخر فروخت و خود را فرمانرواي رودها خواند تا به دريا رسيد. فريادي از جان بر آورد و گفت : امروز من فرمانرواي رودها هستم.

قطرات بسياري در دريا به او مي نگريستند و در دل به او مي خنديدند. ناگهان در موجي غوطه ور شد. موج زمزمه كنان در گوش قطره باران گفت :

(داني كه چرا دريا فرمانرواي هزاران رود است؟

                                                     زيرا كه در پايشان جاري است. )

 

 *

يارومه ، استادم پس از تبادل خشن انديشه ! بين سياوش و رها اين متن را نوشت. حالا نمي دانم اين به تصادف ايده هاي آنها مربوط مي شود يا نه. قضاوت با خودتان.


فائقه

 

تصوير

حيرت من در تمام سالهای اوليه آموزش از اين بود كه يارومه چيزي به من نمي آموخت و حتا مرا نصيحت نمي كرد. هنگام صحبت كردن هرگز سعي نكرد توجه ما را با مسائل عجيب و غريب به آموزشها جلب كند.مطالبی که او بازگو می کرد مثل تراش مغار بر روی چوب نبود.به چکيدن آب بر روی صخره بيشتر شباهت داشت.چه کسی تحمل دارد اينگونه بتراشد؟ هنوز نفسم می گيرد.

تکنيک می داد ولی تمام وقت اين احساس را داشتی که او ، جدی بازی می کند. هميشه فکر می کردی کاسه ای زير نيم کاسه است او غير قابل پيش بينی بود و تو فکر می کردی اين چيزی که دارد می گويد يا آموزش می دهد تمام ماجرا نيست.   

كاري كه او با من و هم شالهايم كرد اين بود كه گره بند و بست هاي اضافه را از دست و پاي ما باز كرد.

هرگز نگفت بايد ، يا قانون اول – قانون دوم. حالا ما آزاد بوديم. تمام بندها را گسسته مي ديديم. همه كاري، همه كاري مجاز بود. اما هيچ كدام ما از اصول كونگ فو تخطي نكرديم. يك دليلش اين كه وقتي آدم آزاد باشد و بداند براي انجام هر كاري مجاز است ، از هيجان و اشتياق خلافكاري مي افتد.

دليل ديگرش اينكه وقتي تمام اصول و الگوهاي زندگي آدم دگرگون شود ديگر خوبي و بدي مفهوم مطلق خود را از دست مي دهد. و حالا استاد بايد دست به كار شود و رفتار خود را براي نمونه سازي در اختيار مريد قرار دهد.  

براي يارومه رفتار تقريبا اهميتي نداشت. با طنز خود در هر فرصتي هاله قداست دور رفتارها و قديسها را نشانه مي رفت. به خودش هم حتا رحم نمي كرد.

يارومه چيزي به ما نياموخت، ( خودش می گويد من فقط مثل سيمان لابلای آجرها عمل می کنم وگرنه آجر از شماست...!!) در حقيقت او هيچ اطلاعاتي به عنوان درس به ما نداد. به نظرم بشود تخصص استاد مرا سبك شناسي شيوه هاي روح !!! ناميد. تنها كاري كه او كرد اين بود كه قطعات پراكنده پازل را براي هر كس در كنار هم چيد و حالا هر كسي يك عكس داشت. عكسي كه در دست من بود تصوير خودم بود. اما اين تخصص يارومه نبود كه ما را به حيرت وادار مي كرد. اين بود كه او بي سرو صدا بيست سال در كمين هر کدام از شاگردان خويش بوده تا هر كس تصويرش را خودش كامل كند.

 

مطلب زير در کتاب زير چاپ استادم ( اصول مبارزه سنتی کونگ فو تو آ- خط اول - آنا تاوآ) و در آنجا به انشای خود ايشان نقل شده است: 

شاگرد برای چندمين بار پرسيد چرا نمی توانم بيننده باشم؟ استاد گفت در فرصت مناسبی برايت توضيح خواهم داد....

مدتها بعد استاد شاگرد را لب چشمه برد و گفت در آب چه می بينی؟

شاگرد نشسته بود و سعی داشت تصويری را در آب ببيند. اما استاد با کمال خونسردی دانه های سنگريزه را در آب می انداخت.شاگرد گفت نمی توانم. شما که نمی گذاريد هيچ عکسی را ببينم. آب آشفته است.

استاد گفت درون تو نيز آشفته است .

شاگرد تشکر کرد.


فائقه

 

خيام

 

ابريق مي مرا شكستي ربي

بر من در عيش را ببستي ربي

من مي خورم و تو مي كني بد مستي؟

خاكم به دهن مگر تو مستي ربي؟

گفته اند پس از اين كفر گويي صورت خيام تيره مي شود و بار ديگر اينچنين مي سرايد:

ناكرده گنه در اين جهان كيست بگو

آن كس كه گنه نكرده چون زيست ، بگو

من بد كنم و تو بد مكافات دهي

پس فرق ميان من و تو چيست بگو

                                 

                  و او بلافاصله به حالت عادی بر می گردد....

 

 


فائقه

 

يارومه و سياوش

ال الا- امروز:

کم کم دارم به اين نتيجه می رسم که اسم وبلاگم را بايد به ( يارومه و سياوش ) تغيير بدهم.از چند روز پيش که استادم داستان زير را برای سياوش نوشت خيلی تلاش کردم کانکت شوم ( شرکت ، خانه و کافی نت)ولی به هيچ شيوه ای نتوانستم زودتر از اين که می بينيد امانتدار باشم.تصميم گرفتم آرام باشم و ببينم بالاخره اين جريان تاخير کی از رو می رود!!

استاد و سياوش ، تاخير مرا ببخشيد....

درنا يکی از ۵ سبک اصلی فرمها و تکنيکها را تشکيل می دهد و شبيه عکس زير است. اين پرنده مظهر نرمش، انعطاف و هوش است. تا مدتها تکنيکهای مربوط به درنا  فقط در اختيار گارد مخصوص امپراتور قرار داشت و محرمانه بود زيرا بسيار کشنده و متفاوت است....

 

 

سياوش- در جواب متن قبلی استاد:

نسیم پگاه// ابر عزیزی که از روی دشتهای خشک می گذری و می باری و سبزه های چروچیده و غم زده رو // گلپره های قاصدک رو چگونه از خورده های کاه جدا کنم// تن م رنجورو خسته است دلم عاشق پر ترانه ترین هنر جهان(هنر بودن) کانگفو ولی اون ازمن دوره // باور کنید دلم برای باریدنتان تنگ شده // اینجا در شهرم تنهام سخت تنها با باران حرف میزنم برای باران مینوازم//صدای رود صدای نزدیکترین دوسته برایم// سیاووش کوچکترین من دنیاست کوچکه به اندازه کوچکترین دانه شن دنیا اما دیوانه است رنجوره ونیازمند به داشتن دست نوازشگر استاد // و می دونه نوازش استاد گه گاهی با ضربات ترکه چوبی وگه گاهی با مهری آسمانی // روح باران از من نخواه که عاقل باشم// من سیاووش کوچک بارها تورو تنفس کردم بارها روی گونه هایم نشستی وباز بخار شدی ودو باره باریدی// چرا از من دوری استادم چرا؟
تنها ترين افسانه هستی// ای سبزه روييده روی پشت بامی کاهگلی تو همه جهانی // رازت رو به این دانه شن بگو

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است

استاد- در مسير نمی دانم کجا! به تهران:

براي سياوش كه به جاي شمشير بايد ساز به دست بگيرد……

روزي پادشاهي فرمان داد تمام موسيقيدانان شهر را جمع كنند. وقتي آنها جمع شدند شاه گفت هر كس موسيقي را كه من مي شنوم بنوازد هر چه بخواهد به او خواهم داد. ولي اگر فريب كاري كند كشته خواهد شد. بسياري از موسيقي دانان جان خود را بخاطر طمعشان از دست دادند. تا اينكه نوازنده پيري به دربار شاه آمد و گفت اي امير آنچه را كه تو مي شنوي من مي توانم بنوازم. ولي به تو نصيحت مي كنم كه از اين خواسته ات چشم پوشي كني.

شاه گفت : اگر آنچه را كه من مي شنوم مي داني بايد بنوازي.

پيرمرد شروع به نواختن اولين پرده كرد. ابرهاي تيره در آسمان پديدار شدند و طوفاني سهمگين آغاز گرديد. پيرمرد از نواختن باز ايستاد و به شاه گفت تو فهميدي كه من آنچه را مي شنوي مي دانم. خواهش مي كنم از بقيه آن در گذر.

شاه گفت اگر پرده هاي بعدي را ننوازي كشته خواهي شد.

پيرمرد شروع به نواختن دومين پرده كرد. چهار درناي سياه ( درناي هزار ساله) از آسمان فرود آمدند و در چهار گوشه تخت پادشاه نشستند. پيرمرد به زانو افتاد و از شاه خواست از شنيدن پرده سوم چشم بپوشد ، ولي شاه نپذيرفت. به ناچار پيرمرد شروع به نواختن پرده سوم نمود. ناگهان طوفان شدت گرفت و سيل جاري شد تا آنكه شاه و دربار و خانه اش در درياي طوفاني غرق شدند.

راستي ؟! آن نوازنده پير ، شمشير زن بود؟

 



فائقه

 

فراسوی بد و نيک

همکارم خانم مريم در وبلاگ عمق مطالب جالبی می نويسند. بازديد ديروز ايشان از نمايشگاه کودکان استثنايی و تحليل ايشان جالب است.

مخصوصا که مريم می گفت: [ من تفاوت فضا را با دانشکده خودمان حس می کردم . آنجا فضا سبک بود و دانشکده خودمان پر انرژی منفی. آنجا مثل بهشت بود.اين بچه ها برايشان خوب و بد تفاوتی ندارد و اين از آنجا يک بهشت می سازد. ]

ياد معبد می افتم. فراسوی بد و نيک.


فائقه

 

 برای سياوش

دوست عزيزم سياوش، خواسته بود تا با استادم ديدار يا با او صحبت کند.
با يارومه تماس گرفتم.گفت صبر کن.ديشب متن زير را به عنوان پاسخ سياوش پشت تلفن برايم ديکته کرد تا در صفحه اصلی ال الا بياورم.

‌‌[ ای معجزه خاک و باد وآب و آتش

چه می خواهی بدانی؟ آن هم از خانه نتراشيده ای چون من که آواره و لبخند ناموخته ام. چه می خواهی بپرسی از کسی که نمی داند پروانه خواب او را ديده يا او خواب پروانه را.

راستی ، چنين کسی که کودکانه می زيد و غم ديروز و اميد فردا ندارد چيزی می داند که بگويد؟

کسی که اگر سخن بگويد هنگام گفتن جمله دوم ، جمله اول را فراموش می کند. چنين کسی به ديوانه شبيه تر است تا رهنما .از چنين کسی چه می خواهی بپرسی؟ به نظر منٍ عاقل ، چنين کسی قابل اعتماد نيست و به نظر ديوانگان همبازی خوبی است.

سعی کن عاقل باشی هر چند من هر چقدر سعی کردم نشد ولی تو هم سعی کن، ضرری ندارد.

سعی من نتيجه اش ساده بود. فهميدم که آنچه می خواهم بدانم در يک ماسه لب ساحل تعريف شده.همان ماسه هايی که پای برهنه روی آنها راه می رفتم و به جای يک دانه ماسه به جای پاهايم نگاه می کردم که با يورش موجها به ساحل محو می شدند....

به زير پاهايت نگاه کن، ال الا همان رد پاهاست که با هجوم افکار تو محو می شود.

مرا ببخش که يا سوادم يارای نگارش زيبا نمی دهد يا کلمات که از آسمان می آيند فرصت ماندن ندارند و چنان می گريزند که ذرات از مرکز.اکنون که برای تو می نويسم می بينم که گفتن ساده تر از نگاشتن است.من که اين را نمی دانستم چگونه مورد توجه عزيزی چون تو واقع شدم؟ در شگفتم. ]

از يارومه سپاسگزارم...

 


فائقه

 

ظرف گيلاس

هفت سال از آن روزها می گذرد و من مدت زيادی نيست که مفهوم آن را درک کرده ام. استاد می گفت تنها تفاوت يک استاد در اين است که يک اينچ بالای زمين ايستاده است.

در حال تمرين بوديم. استادم پايش را عقب گذاشت تمام وزن او روی پای عقب بود. به عقب نگاه نکرده بود و پايش درون ظرف گيلاس فرو رفت. 

يک آن خيال کرديم ظرف می شکند ولی حتا يک گيلاس هم له نشده بود.

شايد فرق يک استاد با بقيه در اين است که گيلاسها راحت تر می توانند به او اطمينان کنند....

 

 


فائقه

 

ضريب عشق

 انحنای سيال شب را روی پلکهايم حس می کنم.
بلند می شوم.
آنجا پشت پنجره ، ضخامت باد خوبست و روح گل بيدار و تير چراغ برق به روشنی مزين.
صدای باران با دست سنگين حزن مچ می اندازد.

غصه در باران حل می شود و با جوهر شب انشا می کند. کلماتی که در نور آشکار می شوند....

کدام فاتح عاشق به کشف ضريب عشق در فرمول اشيا همت گماشته است؟
تيغه شمشيرم را می بوسم. غلاف می کنم و با شمشير چوبی مشق می کنم.

استاد، گٍل شده ام.....!!


فائقه

 

حال و قال

مولانا بر بالای منبر برای شاگردان درس می گفت.

پيرمرد ژنده پوشی از راه رسيد بر کنار استاد جای گرفت و شاگردان را به خنده انداخت . سپس به کتابها اشاره کرد و پرسيد:

- اين چيستی؟ مولانا با عصبانيت پاسخ داد:

- قال است اين ، در فهم تو نايد. 

ژنده پوش کتابها را در حوض جلوی منبر انداخت و شاگردان بار ديگر خنديدند.

مولانا دادی از ته دل بر کشيد و ژنده پوش دست در آب کرد و کتابها را سالم و خشک بيرون آورد.

مولانا تعجب زده پرسيد: اين چيستی؟

ژنده پوش که همان شمس بود جواب داد:

- حال است اين در فهم تو نايد...!!

 

خط سوم

آن خطاط سه گونه خط بنوشتی

خط اول خود خواندی و لا غير
خط دوم هم خود خواندی هم غير
خط سوم نه خود خود خواندی نه غير
آن خط سوم منم.

 


فائقه

 

سه بطر

پدر از فرزند ميخواره اش خرده مي گرفت كه چرا هر روز سه بطر مشروب مي خوري و مست و لايعقل به خانه مي آيي. سعي كن مثلا براي امروز يك بطر كمتر بنوشي و راه راست را در پيش بگيري. پسر دير كرد و جوياي احوالش كه شدند او را در رود جلوي خانه يافتند و بيرون آوردند.

پسر به هوش آمد و پدر از او بازخواست كرد كه مگر نگفتم كمتر بنوشي. ولي با عصبانيت گفت كه حرف پدرش را گوش نخواهد كرد و مثل هميشه سه بطر شراب خواهد نوشيد نه كمتر.

دليل را جويا شدند و او توضيح داد كه هميشه وقتي مي خواستم از رود عبور كنم سه تا پل مي ديدم و از روي وسطي عبور مي كردم و به خانه مي آمدم. امروز كه دو بطر نوشيده بودم هنگام عبور از رود دو تا پل مي ديدم. پل راست را انتخاب كردم و در آب افتادم!

 

 

 


فائقه

 

رهسپرده

پياده و بي كلام .

چند ساعت ؟ چنان مي روي كه انگار راه قرض داري. اين را همه مي گويند.

از سي تي اسكن بر مي گردم. راه مي روم و مي دانم به بيماري مهلكي دچار هستم. لا ابالي ؟ لايعقل؟ فرقي نمي كند چه ناميده مي شوم. زيرا خلق هستي به وسوسه ناگهاني يك ديوانه شبيه تر است. بيماري من ربطي به سي تي اسكن ندارد. شايد من به تكامل دچار هستم. اين نيز از پس لرزه هاي حمله هاي جنون موسمي اين تكامل به حساب مي آيد.

اشتياق گلوي بودنت را مي فشارد و بي تاب مي شوي. اتفاق ناگزيري هستي در هزار توي دالان حادثه اي از جنس ناب. تو مي چرخي يا دنيا در حال چرخش است؟ دنيا ، در يك آن درون تيله اي جا مي شود. و منظومه هاي بزرگ كهكشان در جيب كودكي به هم مي چرخد. گويي جهان يك اتفاق نا باب ميني ماليستي است. نقطه و نور ، سايه و چرخش. كلي ولي كوچك. اتفاق هميشه خارج قاب نقش و شعر جا دارد و نقاشي تنها سايه اي است از اتفاق بيرون قاب. تنها تو مي داني كه جوانه اي در معرض زايش است، طرحي ، نوشته اي ، تصنيفي. در پاورقي صفحه اصلي آن اتفاق روشن مي انديشي: شايد زنان باردار نيز همين گونه مي زايند؟

نزديكي هاي امتحان، يادت هست؟ كه هميشه حوادث كوچك رنگهاي زنده تري دارند. كتابها بهتر به ياد مي مانند و وسواس اجتناب ناپذير كمدها براي ترتيب بوي فلسفه به خود مي گيرد. اتوبوس خلوت كه لت بزرگ شيشه هايش ثانيه ها را عكس مي گيرد و دو راه به هم رسيده كافي است تا تو را بخنداند. و تو مي انديشي: كتاب درسي و امتحان به درد اين مي خورد كه اتفاقات اطراف اهميت بيشتري پيدا كنند.

كجا قرار بود كه ال الا كارمند منظمي باشد؟ مرخصي مي گيرم و راه مي روم……


فائقه